|
قصه عمه خانومی ... !
1 . حماسه حسینی صفحه فلان به رخم نکشی ! که عدم دلیل دلیل بر عدم نیست . ۲ . حس عمه 3 ساله داشتن ، حس غریبیه ! ۳ . میگن یه جا خرابه بود ، خرابه ای تو شهر شام ؛
گریه می کرد و هی می گفت : عمه ، بریم پیش بابام . ... .
رقيه كه تو دامنش ، هم صحبت سر تو بود ؛ یه جورائی نازت می کرد ، انگار که مادر تو بود . نمی دونم دخترتو چطور نگاه کرده بودی ؛ فقط می گم که با چشات ، انگار صداش کرده بودی . آخه ؛ می خوام بگم ، تو خرابه سکوت غم باری نشست همه دیدن ، یواش یواش رقیه چشماشو می بست . دختر شیرین زبونت ، دیگه ساکت نشسته بود ؛ انگار یه بغض سنگینی ، راه گلوشو بسته بود . یکی می گفت : این تفلکی ، از بسکی سختی کشیده ؛ حالا دیگه خسته شده چشماشو بسته خوابیده . یکی می گفت : بچه دیده جواب نیومد از باباش ،
لابد دلش شکسته و خواسته که قهر کنه باهاش . سکینه گفت : خواهر من ! اصلا به فکر خواب نبود ؛ فقط می خواست حرف بزنه ؛ منتظر جواب نبود. ربابه اومد کنارش ، نشست و گفت :
عزیز من ، بابا داره گوش می کنه ؛ غصه نخور ، تو حرف بزن زینب اومد جلوتر و دستی کشید روی سرش ، گفت عمه جون ؛
هیچ بابائی قهر نمی شه با دخترش . چشماتو وا کن گل من ؛ عمه به قربونت بره ؛ یه هو یه نا نجیبی گفت : من بلدم چیکار کنم ؛ شلاقشو کشید و گفت : می خوام اونو بیدار کنم . یکی که می دید ، بی حیا دستشو پس نمی کشه ،
یواشکی گفت تو گوشش ،
بچه نفس
نمی کشه !!
+ وارد شده در جمعه بیست و هشتم بهمن 1384ساعت 15:32  توسط سید محمد جواد
|
زخم دل ... !
بابا ، یه مطلبی می خواد قلبمو از جا بکنه ... ... عمه مونو که تو میشناسين با اون حیا و غیرتش ، چادرشو کشیدنو
سیلی زدن تو صورتش
+ وارد شده در شنبه بیست و دوم بهمن 1384ساعت 17:47  توسط سید محمد جواد
|
اثر ... !
ياد دارم حکمتی در سينه بود ؛ ليک ، بار کفر من آن را ربود !
ولی ،
إن أخذتنی بجرمی أخذتک بعفوک
+ وارد شده در سه شنبه چهارم بهمن 1384ساعت 5:39  توسط سید محمد جواد
|
|
|