|
زجّه ... !
جان منست او هی مزنیدش ، آن منست او هی مبریدش آب منست او نان منست او ، مثل ندارد باغ امیدش باغ و جنانش آب روانش سرخی سیبش سبزی بیدش متصلست او معتدلست او شمع دلست او پیش کشیدش هر که ز غوغا وز سر سودا سر کشد اینجا سر ببریدش نک شه هادی زان سوی وادی جانب شادی داد نویدش خوشا بحالش !
+ وارد شده در جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 3:19  توسط سید محمد جواد
|
هر شب ز بام خانه ام ،
نوری به بالا می رود
امشب دل مستانه ام
بر عرش اعلا می رود
او سوی جانان می رود ، آرام و آسان می رود
خود را رهانیده ز تن
بی دست و بی پا می رود
ویران نموده خانه را بر هم زده کاشانه را
بر تر ز ماه و مشتری
به به ،
چه زیبا می رود
از خویش رانده عقل را ، بیهوده خوانده نقل را
با گردش مستانه اش هر لحظه بالا می رود
بر کوی جانان می رسد
خندان و شادان می رسد
در میزند ،
سر می زند ،
بالا و پائین می رود چیه ؟؟؟ عیدتون مبارک
+ وارد شده در سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 21:13  توسط سید محمد جواد
|
|
|